محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

963

تاريخ الطبرى ( فارسي )

قرآن ياد كرده فرود آمديم و من پيش عتبة بن ربيعه رفتم و گفتم : « اى ابو الوليد مىخواهى كه مادام العمر شرف اين روز از آن تو باشد ؟ » گفت : « چه كنم ؟ » گفتم : « اين قوم خون ابن حضرمى را از محمد مىخواهند و او هم پيمان تو بوده ، خونبهاى او را به گردن بگير و مردم را بازگردان . » عتبه گفت : « اين كار با تو ، من خونبها را به گردن مىگيرم ، پيش ابن حنظليه برو - مقصودش ابو جهل بود - و بگو جماعت خويش را از جنگ عموزاده ات بر مىگردانى ؟ » و من پيش ابو جهل رفتم كه جماعتى پيش روى و پشت سر او بودند و برادر ابن حضرمى مقتول ، بالاى سرش ايستاده بود و مىگفت : « من پيمان خويش را از عبد شمس بريدم و با بنى مخزوم پيمان كردم . » و با ابو جهل گفتم : « عتبة بن ربيعه مىگويد : آيا جمع خود را از جنگ عموزاده ات باز مىگردانى . » ابو جهل گفت : « كس جز تو نداشت كه بفرستد ؟ » گفتم : « نه ، و من فرستادهء كسى جز او نمىشوم » گويد : پس از آن بيرون آمدم و پيش عتبه رفتم كه ببينم چه خبر است ؟ و عتبه بر ايماء بن رخصهء غفارى تكيه داده بود و او ده شتر به قرشيان هديه داده بود ، در اين وقت ابو جهل بيامد و آثار شر از چهره اش نمايان بود و به عتبه گفت : « سخت ترسيده اى » عتبه گفت : « خواهى ديد . » ابو جهل شمشير كشيد و به اسب خويش زد و ايماء بن رخصه گفت : « فال نيكى نيست و جنگ آغاز شد . » ابن اسحاق گويد : آنگاه عتبة بن ربيعه به سخن ايستاد و گفت : « اى مردم قريش از زد و خورد با محمد و ياران وى چه سود ميبريد به خدا اگر بر او ظفر يابيد ،